تبلیغات
Designed By : DavoodSysteM
Powered By : MihanBlog
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل بازدیدها :
كل مطالب :
كل نظرات :
ایجاد صفحه : - ثانیه
بعله ... . می گفتم که آقا میرزا عبدالقوس یکی از حافظه های کمکی را از آرشیو بیرون آورد که رویش نوشته بود « احوال الماضیه فی قرون البدون غازیه من ممالک المرتاضیه » ... و حالا ادامه ماجرا ...
حافظه کمکی را پشت گوشش گذاشت ، جالب اینکه هیچکس نمی تواند پشت گوشش را ببیند اما آقا میرزا می توانست و چشمانش همچون چشمان « کارگاه گجت » از حدقه بیرون می زد و میرفت تا پشت گردنش و این یکی دیگر از محاسن فیزیولوژیک و توپو گرافیک او بود که راحت پشت گوشش را می دید و هر چه میخواست بدست می آورد بر خلاف بقیه مردم که وقتی قرار نیست به چیزی برسند یا کارشان راه بیفتد ، طرف به آنها میگوید ، اگر پشت گوش ات را دیدی این کار تو هم به انجام میرسد . خلاصه هر جا میرفت و کارش گره میخورد و به او میگفتند اگر پشت گوشت را دیدی جناب مدیر را هم می بینی . فوری چشمانش را از حدقه میداد بیرون و کش میآورد تا پشت گردنش و میگفت دیدی توانستم پشت گوشم که هیچ پشت گردنم را هم ببینم ، حالا زود برو کنار و بگذار بروم پیش مدیر و یارو که دهانش همینطور باز مانده و هاج و واج او را نگاه میکرد ، در اتاق مدیر را باز کرده و میرفت داخل و ...
این هنر را هم از همان دوران تحصیل در رشته مرتاضو لوژی بدست آورده بود . جالبتر آنکه چون در مملکت هفتاد و دو ملت تحصیل کرده بود و رنجها برده و دود چراغ نفتی خورده ، به هفتصد زبان زنده دنیا آشنایی داشت و نیز بر هشتصد زبان مرده دنیا تسلط کافی و وافی . به همین دلیل هم با هرکسی و دارای هر زبان و لهجه ای خیلی زود گرم میگرفت و رفیق جانجانی میشد ، به صرف چای غیر الکلی در کافه مش غضنفر دعوتش میکرد .
خودش میگفت قبلا چندین بار از طرف سازمان ملل فرستاده اند در منزل و حتی خود پطرس غالی با برادر کوچکه اش آمدند درب منزل و خواهش کردند بروم پیششان کار کنم بعنوان مترجم ، با حقوق و مزایای مکفی ، مسکن و سالی دو ماه استراخت و تفریح در جزایر هاوایی و قناری و کبوتر و گنجشک و آقا کلاغه و خاله خرسه و عمه روباهه و عمو سگه و گربه دزده و غیره و غیره ... و سالانه 15 هزار دلار و همه اینها بدون باج سبیل و حق جلسه و حق محرومیت و بدی آب و هوا و حق اولاد و حق همسر و حق الجذب و حق الچسب و حق البوق و آب دوغ خیار و دیزی و آب گوشت بزباش و سلطانی و شیشلیک و سایر پرداختی های زیر سبیلی و رو سبیلی و پاداش و « دست داش » و « دماغ چاق داش » و کمیسیون و یارانه و موارد دیگر . اما بنده نپذیرفته و به آنها گفتم اگر در منزل بیکار بنشینم و فقط ساعت نه تا ده صبح بروم بازار و زنبیل بازاری منزل پدرم را برده خرید روزانه آنها را انجام دهم ماهانه 15 هزار دلار پول تو جیبی به من میدهند . مگر دلم درد میکند که بروم سازمان ملل یا جای دیگر و بشوم کارمند بدبخت دست بدهان، که چشمم باشد به آخر ماه . و هرچه بعنوان حقوق بگیرم بریزم در چاه ویل قرض و قوله های تمام نشدنی و وامهای استمهالی و وام مسکن و ازدواج و طلاق و لوازم اساسی منزل و ماشین غیر استاندارد که محیط زیست را کثیف بکنم . من بدبخت بینوا بعد از اینهمه درس خواندن ، این موها را که توی مغازه رنگرزی سفید نکرده ام به هر حال و بقول مثل معروف بیکار باشم بهتر است تا « سرکار » باشم . هر روز چند ساعتی سری به شبکه تار عنکبوتی میزنم و عینهو عنکبوت دام گستر می نشینم و تار می تنم و اگر هم خواستم تار میزنم و تنبک و تنبور و شیپور و ... چرت و پرت می نویسم و حالش را می برم . نه در فکر نانم / نه در فکر آب . آبم نیست ، نونم نیست ، چایی و قلیونم نیست ، پاشم برم شهر فرنگ ، تا بپوشم شلوار تنگ ، سوار بشم الا کلنگ ...
وای ... وای ... وای ... . این آقا میرزا وقتی به سرش میزند و شعر و شاعریش گل میکند ، دیگر فلک هم جلودارش نیست . شعرهای آنچنانی و این چنانی و بند تنبانی و نثر مسجع و مربع و ملمع و بع بع بع ... و صدای بز و گوسفند از خودش در میآورد و بقول معروف « جو گیر» میشود باید یکی باشد بزند توی ذوقش و وقتی کسی نیست ، ناچار خودش میزند توی ذوق خودش ( با مشت لگد ، دمپایی ، لنگه کفش ، پوتین ...) والا گیر می افتد توی Dead lock و دیگر بیرون بیا هم نیست .
خلاصه در آن مملکت مرتاضیه خیلی چیزها یاد گرفته بود از جمله زبانهای مختلف ، از زبان آدمیزاد زبان نفهم بگیر تا برسی به الاغ دانشمند و بلبل شیدا و گوسفند استرالیایی و بز عدنی و گاو نیوزلندی و پشه ژاپنی و قورباغه چینی ، که هیچکدامش هم بقول خودش نه بدرد دنیایش میخورد و نه به درد آخرتش . هیچ همینطور باد هوا ...
خودش تعریف میکرد ، روزی که برای اولین بار پایش به مملکت مرتاضیه رسید و چشمش به « موزهای » خوشگل و زیبا افتاده که به او چشمک میزده اند ، چندین کیلو خریده و تا توانسته خورده و آخر سر هم بقیه اش را وسط بازار انداخته و دوپایی روی آنها پریده و حسابی له و لورده شان کرده و عقده دلش را سر موزهایی که سالیان سال نخورده خالی کرده است .
حالا چه معرکه ای تو بازار دهلی راه افتاده خدا می داند و بس . همینقدر بس که تا چند هفته نشریات و روزنامه های هندی ، عکس و خبرش را در صفحه اول چاپ می کردند و زیرش درشت با لوتوس 85 می نوشتند . «جاندارکی موز ندیداهه » یعنی جانور موز ندیده . بهتر است بقیه ماجرا را از زبان خودش بشنویم .
بعد از ماجرا ی موزها رفتیم سینما ، آنهم چه سینمایی ، جای سوزن انداختن نبود . روی صندلی ها همه سه پشته نشسته بودند . تازه عده ای هم جلو پرده سینما ، چهارزانو روی زمین نشسته و با گردنهای شکسته رو به بالا نگاه می کردند و بقیه هم که جا گیرشان نیامده بود رفته بودند روی سقف و حتی روی در و دیوارهای اطراف و همینطور منزل همسایه ها و ... خلاصه دیدن داشت .
اولین بار بود که راچ کاپور را می دیدم که گویا با مادام بوواری فیلم دختر لر را بازی کرده بودند . همان موقع می گفتند خان مظفر جناب ناصرالدین شاه از این فیلم خیلی خوشش آمده و فرستاده دنبال راچ کاپور که بیاید به قصر و از نزدیک آنها را ملاحظه نمایند و حظ بصری برده باشند .
این راچ کاپور هم چه هنرمندی است . آدم حظ می کند ، کیف میکند ، کف میکند و دلش میخواهد این راچ کاپور را همینطوری دو دستی بگیرد بگذارد لای جرز دیوار دورش را ساروج کند و سبیلهایش را دود دهد و هی غش غش بخندد... سادیسم است دیگر ، هیچ کاریش نمی شود کرد .
بعد از فیلم رفتم رستوران ، آنهم چه رستورانی ، سنتی اصل . سقف را با بوریا و پوشال از همین پوشالهایی که دور گلدانهای سفالی است ، درست کرده بودند . خیلی جالب هوای آزاد و بهاری ، نه دری و نه دیواری ، درست کعنهو کپر خودمان با مقداری زلم زیمبو از سقفش آویزان باشد. یک سینی آوردند با پنجاه کاسه کوچولو موچولو ، که بیشتر بدرد بازی بچه ها میخورد . گفتم غذای معروفتان چیست ؟ گفت : دال هه . همان دال عدس خودمان با یک کیلو فلفل هندی مخلوط شده . و چون غذای سنتی و اصیل خواسته بودم ، دالی آورد پر از فلفل که مسلمان نشنود کافر نبیند . لقمه اول را که خوردیم افتادیم به سرفه کردن و آب از چشم و بینی ما سرازیر شد و به نفس خودمان ملک الموت را به عینه مشاهده کردیم و عن قریب بود که قبض روحمان کند و همینطور الکی الکی قالب تهی کنیم . و برویم آنجا که عجم آبدوغ خیار میخورد و حالا سرفه نکن کی سرفه کن تا اینکه گارسون بدادمان رسید و یک پارچ آب یخ آورد که همه را یکجا و به یک نفس سرازیر کردیم توی خندق بلا و جانمان خنک شد . البته هنوز حالم درست و حسابی سر جایش نیامده ، پس تا حالم سر جایش بیاید و بقیه سفرنامه بسیار زیاد فراوان سری و محرمانه خودم را برای شما بازگو نمایم . شب بخیر . خوب بخوابید و خوابهای جن وپری ببینید و تا صبح خوابتان نبرد .
همانطور که قول داده بودم امروز شعر دیگری از پابلو نرودا را نصب می کنم . امیدوارم که بخوانید و لذت ببرید .
عنوان شعر :
بازوانم را چون دو دیوانه ی پریده رنگ ...
بازوانم را چون دو دیوانه ی پریده رنگ می جنبانم ...
به شبی سراپا از فلزات نیلگون .
بدانجا که سنگها نمی رسند و باز می آیند.
بدانجا که آتشهای تاریک در هم فرو می شوند .
در پای حصارهایی که باد سترگ در آغوش می کشد.
دوان بسوی مرگ ، بسان فریادی بسوی پژواک خویش .
دور دور ، بانجا که نیست بجز شب و
موج نقش و صلیب اشتیاق .
می آید آرزوی برکشیدن بلندترین هق هق .
به سینه افتاده در برابر دیواری که باد سترگ تازیانه اش می زند.
با اینهمه می خواهم فراسوی آن رد پا قدم نهم :
می خواهم زیر و رو کنم آن سیارگان آتش را :
آنچه را که زندگی من است و فراسوی زندگی من ،
آنچه را کز سایه های سخت است ، از هیچ و از دور دست ها :
می خواهم در آخرین زنجیرهایی که به پا دارم یر برافرازم ،
برفراز این هراس ، سر فراز ، در این موج دوار ،
و سنگهای لرزانم را بر این دیار سیاه پرتاب کنم .
تنها ، بر ستیغ کوهساران ،
تنها، همچون نخستین مرده ،
دیوانه وار چرخان ، طعمه آسمان تاریک ،
که تا بی کرانه می نگرد، همچون دریا بر بندرها .
اینجا ، دیار قلبم ،
آکنده از اشکهای یخ بسته ، غرقه در خون ولرم ،
احساس می کنم سنگهایی را کز او بر می جهند تا آوازم دهند .
در او می رقصد تفال دود و مه.
همه از رویاهای دور و دراز فرو افتاده ، قطره قطره ،
همه از خشم ، از موج ، از کشاکش مغلوب .
آه ، درد من ای یاران ، دیگر نه دردی انسانی ست .
آه ، درد من ای یاران ، دیگر از زندگانی من نیست .
و در او می لرزانم فلاخن هایی را که به زیر و زبر کردن ستارگان می روند!
و در او به بالا می آیند سنگهای من به شب دشمن !
می خواهم در دیوارها دری بگشایم ، می خواهم این را .
آرزومندم این را . آواز می دهم . فریاد می زنم . می گریم . آرزومندم .
من آن درد مندترین و آن سست ترینم. می خواهم .
آنچه را که دور از دست است ، آنجا کز این پس هیچ برنمی آید بجز شب.
اما فلاخن های من می چرخند. هستم . فریاد می زنم . آرزومندم.
سیاره به سیاره همه ترکه ترکه می گریزند.
قدرت من درد من است به شب، می خواهم .
این در را خواهم گشود. از او خواهم گذشت . بر او چیره خواهم شد .
سنگهای من بدانجا خواهند رسید . فریاد می زنم .میگریم .آرزومندم .
رنج می برم ،رنج می برم ، آرزومندم.آرزومندم.رنج می برم و آواز سر میدهم.
آوای من ،رودخانه زندگی های دیرینه ، میجهد و گم می شود.
می پیچاند و در هم می پیچاند عقدهای مدفون طولانی را .
برمی آماسد چو یکی بادبان در باد ملکوت .
تسبیح تشویش،نه منم که ذکر بخوانم .
رشته پریشان ، نه منم که بر تابمش .
پرش شمشیر ، جدا از بازوان .
در ستارگان شب بشارتی که می آید.
منم :اما این صدای من است آن وجودی که رو می پوشانمش .
توفان هیاهو و زاری و تب .
عطش درد ناکی که آب را نزدیک می کند.
باز خیز موجی شکست ناپذیر که با خود به مرگ می کشدم .
آنگاه بازوانم می چرخد و جانم برق می زند .
به بالا می خزند لرزه ها بر صلیب مژگانم .
اینک بازوان مومن من ! اینک دستان آزمندم !
اینک شب اندیشناک ! جانم فریاد سر می دهد و آرزومند است !
اینک سیارگان پریده رنگ ، همه آکنده از معما !
اینک عطش من که بر فراز آوای زین پس مرده ی من هیاهو دارد !
اینک بستر دیوانه رودخانه ها که فلاخن هایم را می چرخانند!
آواهای بی کرانی که نیرویم را فراهم می آورند!
و بسته به گرهی از اشتیاق بی پایان
در شب بی پایان ، پرتاب می کنم سنگهایم را که به بالا می شوند.
فراسوی این دیوارها ، این مرزها ، در دور دور.
باید که بگذرم از مرزهای سایه و نور .
چرا نباید من من باشم ؟ فریاد می زنم ، می گریم ، آرزومندم.
رنج می کشم ، رنج می برم ، آرزومندم .می کشم و از فلاخن هایم وزوزه بر پا می شود.
آن مسافری که سفر بی بازگشت خود را به درازا می کشاند .
آن فلاخن اندازی که پیشانی سایه را می شکند.
آن سنگهای شوریده که شب را می زایانند.
تیر،شراره،تبر،دماغه.
فریاد میزنم ،رنج می برم،آرزومندم.آنگاه بازویم بلند می شود، روبه سوی شب سرشار از ستارگان مغلوب .
اینک صدای خاموش من . اینک جان فرو افتاده من .
قدرت های بیهوده ، عطش زخم خورده و شکسته .
اینک سنگهای چابک من که باز می گردند و بر من فرود می آیند.
انوار بلند سفید که می رقصند و خاموش می شوند .
ستارگان نمناک مطلق اندیشناک.
اینک همان سنگها که جانم در نبرد بر فراز کرد .
اینک همان شب کز آن باز می آیند.
من دردمندترین و سست ترینم . آرزو مندم .
آرزومندم ، رنج می برم ، و فرو می افتم . باد سترگ تازیانه می زند:
آه ، درد من ای یاران ، دیگر نه دردی انسانی ست !
آه ، درد من ای یاران دیگر نه در سایه ها ست !
در شب سرا پا از سیارگان سرد و سرگردان
بازوانم را چون دو دیوانه پریده رنگ می جنبانم .
از مجموعه فلاخن انداز . اثر پابلو نرودا . ترجمه فرهاد غبرایی .
با سلام بر دوستان .
همانطور که قول داده بودم امروز یکی از شعرهای پابلو نرودا را در اینجا می آورم . امیدوارم لذت ببرید . نام این شعر اینست :
بار دیگر از دست داده ایم ...
بار دیگر از دست داده ایم این شامگاه را .
امروز عصر، آنگاه که شب نیلگون بر جهان فرو می افتاد،
هیچکس ما را دست در دست هم ندید .
از پنجره ام دیده ام
جشن شفق را بر فراز تپه های دور دست .
گاه ، چویکی سکه
پاره آفتابی در دستانم شعله می کشید.
با جانی به هم فشرده
با آن غمی که می شناسی،به یادت آوردم .
آن لحظه کجا بودی ؟
با که بودی ؟
چه کلامی بر لب داشتی ؟
وقتی که احساس می کنم افسرده ام و احساس می کنم که تو دوری ،
چرا تمامی عشق به یکباره بر سرم می تازد؟
آن دفتری که همیشه در شامگاه آشفته می شود فرو افتاده است .
و خرقه ام چون سگی زخم خورده به پایم در غلتیده است .
هماره ، هماره ، با عصرها دور می شوی
بدانجا که شامگاه می تازد و تندیس ها را فرو می پوشاند.
سلام بر دوستان .
دوستان دور و نزدیک و اینوری و اونوری . ... و اما ... بنده که آقا میرزا باشم همیشه گفته ام و بار دگر میگویم . که از قرن شانزدهم میلادی تا کنون از این شعرها و شعرای کشورهای امریکای لاتین خیلی خوشم می آمد . نه اینکه خودم هم چندین و چند سال آنجا بودم و بعنوان وزیر مختار کشور پرتغال تامسون در حوالی جنگلهای دست نخورده پرو خدمت می کردم . بعدها هم مدتی شدم نماینده تام الاختیار خودم در کشور دیگری یه خورده آنورتر از همین کشور کوفتی ... حالا بماند اسمش یادم رفت . به هر حال از آن موقع زبان « پورجوگیس » و « اسپانیش » را خوب یاد گرفتم و گاهی وقتها با خود زمزمه هم میکنم .
از شوخی گذشته و به جدی بپردازیم .یکی از شعرای خوب امریکای لاتین که همیشه از اشعارش لذت برده ام « پابلو نرودا » است . که در زیر برای شما شمه ای از احوالاتش را و به مرور چندتا از شعرهایش را خواهم آورد . این موارد را از کتاب زیر گرفته ام .
پابلو نرودا . چهار مجموعه . Poesia d amore . ترجمه فرهاد غبرایی .
مطلب زیر از مقدمه همان کتاب است .
نفتالی دیکاردو ره یس باسو آلتو « Neftali Ricardo Reyes Basoalto » ( پابلو نرودا )
در 12 ژوییه 1904 در شهر پارال ، منتهی الیه جنوبی شیلی بدنیا آمد . کودکی و نوجوانی اش در شهر تموکو گذشت ، شهر مرزی در قلب شیلی و در سرزمین آرائوکانیا که مسکن بازماندگان بومی کشور است . شعر او از نخستین کتابهایش «شامگاهی » 1923 ، « بیست شعر عاشقانه و یک ترانه نومیدی » 1924 ، و « تلاش مرد بی پایان » 1925 ، شعر انقلابی و سنت شکن شناخته شد .
تجربیات ژرف او در چند کشور آسیایی ، در دهه 30 ، « اقامت بر خاک » را به ارمغان آورد که یکی از فرازهای شعری اوست . در سال 1935 در مقام کنسول کشورش به مادرید رفت . شعر « اسپانیا در قلبم » 1936 واکنش شاعرانه او در برابر جنگ داخلی اسپانیاست . این کتاب 2 سال بعد در فرانسه منتشر شد و لویی آراگون در مقدمه ای که بر آن نوشت ، این دفتر را مقدمه ای غول آسا بر تمامی ادبیات مدرن خواند .یکی از بزرگترین خلاقیت های نرودا مجموعه « آواز همگانی » 1950 اوست ، شعر راستین حماسی قاره امریکا ، و به معنایی فراختر ، شعر تمامی بشریت . از میان دیگر آثارش سه دفتر « چکامه های ابتدایی » ( 1957- 1954) ، « پریشان سخنی » 1958 «آوازهای آیینی » 1961 ، « خاطرات ایسلا نگرا » 1964 ، نمایشنامه « شکوه و مرگ خواکین موریه تا » 1967 ، « پایان جهان » 1969 ، و « شمشیر شعله ور » 1970 را می توان نام برد . شاعر از میان این آثار و بسیاری آثار دیگر ، پیام فاخر و پرخروش شعر و انسانیت خود را به تجربه گذاشته است .
نرودا روز بیست و سوم سپتامبر سال 1973 ، دوازده روز پس از سقوط آلنده ، در سانتیاگو در گذشت .


سلام عزیز دل برادر
قدیم قدیما وقتی میخواستند یک قصه ای ، داستانی ، حکایتی ، چیزی بگویند و توجه شنونده را از اول ماجرا جلب نمایند ، اینطور شروع میکردند که :
راویان اخبار و ناقلان آثار و طوطیان شکر شکن شیرین گفتار چنین حکایت می کنند ...
روزی بود و روزگاری بود . شهری بود و شهریاری بود . ...
و حالا حکایت گویی آقا میرزا : یک آقا میرزایی بود که خودش هم درست نمی دانست که کیست ، و از کجا آمده و ... خیلی چیزهای دیگر نمی دانست . البته بعضی چیزها را دلش میخواست بداند و برخی چیزهای دیگر را نه .
نامش میرزا عبدالقوس بود ، از نامش چندان خوشش نمی آمد ، بخصوص که نه معنایش را می دانست و نه میدانست چرا این نام را برایش انتخاب کرده اند . اما وقتی که نامهای هشلهفت بعضی افراد را می دید و میدید که با هیچ نوع چسبی نمیتوان آن نامها را به معنایی نسبت داد ، زیاد هم از نامش بدش نمی آمد.
از طرفی بعد از اینکه برای خودش مردی شده بود و زن گرفته بود ( آنهم دختر میرزا قشمشم ) و بقول خودش دور دنیا را هم در 80 سال گشته بود و از خامی در آمده بود ، قصد داشت سفرنامه ای بنویسد و در آن به عجایب سرزمینهایی که دیده بود بپردازد . دوست داشت آدم معروفی شود . نه مثل آن آقا ی آهنگساز . نه خودش بشود . یک کار بزرگی بکند . مثلا البرز را بردارد بگذارد روی زاگرس . یا مثلا اتوبوس سه طبقه درست کند و طبقه چهارمش را هم بکند رستوران و کافه مخصوص صرف کاپوچینی همراه با قلیان سنتی مدل اتو بخار مش رحیم که هر روز صبح از در مغازه اش که رد میشوی از صدای فـــــــس اتوبخارش یک متر و نیم به هوا می پری . تا حالا هم عادت نشده با اینکه هر روز همین آش است و همین کاسه ، عادی نمی شود که نمی شود . کاریش هم نمی شود کرد .
القصه جناب میرزا عبدالقوس چون قصد داشت که مشهور شود و پیشرفت کند افکار بلندی در سر داشت . به هر حال می گویند آرزو بر جوان عیب نیست . و ایشان هم که تازه وارد دورا چلچلی شده بود و عینهو چلچله به هوا می پرید و ورجه وورجه میکرد بی تاب و بیقرار . شاید روزی به آرزوی دلش برسد و بشود چهره ماندگار . دنیا را چه دیدی . آدمی شیر ناپاک خورده ممکن است هر خبطی بکند . چهره ماندگار شدنش مهم است . حال میخواهی دود چراغ بخور ، میخواهی دود سیگار بخور یا دود هر کوفت و زهر مار دیگری که خواستی . به کسی چه مربوط . ضرب المثل معروفی داریم که میگوید : سلاح - ببخشید – صلاح مملکت خویش خسروان دانند و خسروان هنوز از مادر نزاده اند و ...
خلاصه ... هر چه فکر کرد سفرنامه در باره کجا و چه چیزی بنویسد عقلش به جایی قد نمی داد . با خودش فکر کرد یکی از قدیمی ترین هایش را بنویسم . مثلا سفرنامه ابن بطوطه که خیلی قدیمی است . اما دید که ابن بطوطه قبلا پیش دستی کرده ، خواست در مورد سفر به هند و عجایب آن کتابی بنام مسالک و الممالک بنگارد باز هم دید که دیگران پیش دستی کرده اند . حتی همین ناصر خسرو که تا دیروز دارو و دوا میفروخت ، نمی دانم کی فرصت پیدا کرد و سفرنامه آقا میرزا را بنام خودش داد زیر چاپ . خواست در باره چین و ماچین سفرنامه بنویسد دید یک نفر دیوانه تر از خودش چند قرن قبل نوشته ، نامش را هم گذاشته سفرنامه مارکوپولو . خواست در باره ممالک محروسه بنویسد ، دید ای بابا اینهم نوشته اند . گفت بهتر است سفر نامه ننویسم بیایم یک حیرتنامه بنویسم نامش هم جذاب و دهان پر کن است ، دید یک حاجی بابایی قبلا این کا را کرده . خلاصه تا دلت بخواهد انواع و اقسام سفرنامه در قطع های مختلف رحلی بگیر تا بروی قطع دانه برنجی و ماشی و عدسی تا الی ماشاالله قطع کوانتومی .
حالا فرق هم نمی کند سفر رفته باشی نرفته باشی ، اصلا باشی ، نباشی چه فرق میکند . مهم اینست که اول یک جایی برای خودت تدارک ببینی ، سبیلی چیزی چرب کنی ، مشکل حل است . پس بهتر است یک نسخه خطی از یک بابایی که در قرون خالیه سفر دور دنیا در 24 ساعت رفته پیدا کنی ، کشف کنی ، بتراشی ... خلاصه یک کوفتی توی سرت بکنی . آنرا تصحیح کنی ، تحشیه کنی و مقدمه ای طولانی تر از اصل همچون مقدمه ابن قندون ببخشید ابن خلدون برایش بنویسی و همچون استاد مسلم بافندگی جناب ذبیح الله منصوری آب و تابش بدهی که به عقل هیچ جنی نرسد که خودت با همین عقل ناقصت آنرا نوشته ای و بعد توی مقدمه کتاب ، نسخه اصلش را جایی بگذاری که دست هیچ دیار البشری به آن نرسد ، مثلا توی لباس زیر خانم تاچر . بالاخره دسترسی به این ضعیفه که کار آسانی نیست تازه اگر هم پیدایش کنی امکان دست زدن نیست و ...
حالا که اینطور شد بهتر است اندر احوالات خودش بنویسد که دیگر کسی هم نگوید آقا ، این شخصی را که شما اینهمه داستان و شرح حال در باره اش نوشته ای اصلا وجود خارجی ندارد . بالاخره چند نفری هم از راه بدر میشوند ، کار ثوابی هم کرده و مقداری هیزم برای ذخیره آتش آخرتش هم جمع میکند .
همین شد که پس از چند سال این پا و آن پا کردن و تردید و دو دلی ، بالاخره دل را به رودخانه زد – آخر این بنده خدا از دریا می ترسد – قلم بدست گرفت و دوات بر کناری نهاد و به رسم بزرگان کج نشست و چپکی نوشت .
پس همانطور که قبلا هم گفته بود سعی کرد خاطرات قرنها پیش خود را بیاد آورد ، آخر نمی دانید که این جرثومه قرنها بود که زنده بود ولی کسی نمی دانست ، چون اصلا پیر نمی شد و همینطور عینهو اجنه جوان مانده بود . هر چند که ممکن است بعد از چند قرن حافظه آدمی یاری نکند و خیلی از مطالب را فراموش کرده باشد ولی این عبدالقوس چون حافظه کمکی داشت و هر کدام که پر می شد عوض میکرد و در آرشیو نگه میداشت به همین خاطر مشکلی نداشت . رفت و یکی از حافظه های بسیار قدیمی را که روی آن نوشته شده بود « احوال الماضیه فی قرون البدون غازیه فی ممالک المرتاضیه » که گویا مربوط به دورانی بود که در هندوستان به امر مبارک مرتاضی مشغول بود و در آن زمان لوله کشی گاز نبود و مردم از انرژی هسته ای مدل تپاله گاوی که با محیط زیست هم سازگاری دارد استفاده میکردند – آورد و در درایو حافظه خوان کمکی قرار داد . و حالا باید دید که چه از این حافظه در می آید . پس منتظر باشید تا ببینیم آقا میرزا از این سفر چه ارمغان میآورد .
تا مطلب بعد همینطور منتظر باشید . جایی نروید هـــــــــــــــا !
بنام خداوند خورشید و ماه
زودتر از اینها میخواستم شعر معروف ویکتور خارا را نصب کنم ، ولی چه کنم که دیر شد . مگر گرفتاریها میگذارند که آدم ، مثل بچه آدم سرش را بیندازید پایین و کارش را بکند. بقول شاعر :
ابلیس کی گذاشت که ما بندگی کنیم
یکدم نشد که بی سر خر زندگی کنیم
حالا هر چند دیر شد اما شعرش را امروز دیگر نصب میکنم به امید اینکه بخوانید و لذت ببرید .
استادیوم شیلی
پنج هزار نفر از ما اینجایند
تنها در همین بخش کوچک شهر .
ما پنجهزار نفریم .
وه که چه بسیار باید باشیم ما
در شهرها ، روستاها و در سراسر کشور!
تنها همین جا
ده هزار دست هست ، آماده کاشتن دانه ها
و به راه انداختن کارخانه ها .
به راستی کجاست سرحدٍ گرسنگی،سرما،وحشت،درد
فشار روحی،دلهره و جنون
برای انسانیت ؟
شش نفر از ما گم شدند،
چنان که گویی در فضای پر ستاره .
یکی مرد، دیگری چنان وحشیانه به باد کتک گرفته شد
که من هنوز هم نمی توانم باور کنم
آنچه را که با دو چشم خود دیده ام
چهار نفر دیگر بر آن شدند تا به هراس خود پایان دهند
با افکندن خود در عدم ،
و با کوبیدن سر به دیوار،
اما همگی با چشمان خیره مرگ.
چه وحشتی می آفریند چهره فاشیسم!
آن ها برنامه های خود را با دقت و ظرافت چاقو پیش می برند
هیچ دلشان را نمی لرزاند.
برای آنها ، خون برابر مدال است ،
و کشتار ، عین قهرمانی .
آه خداوندا ! این است جهانی که تو آفریدی ؟
این است حاصل هفت روز معجزه و مشقت تو ؟
در میان همین چهار دیوار ، تعدادی می زیند
که دیگر هرگز با فرداها همراه نخواهند شد
تنها گام به گام ، در کام مرگ فرو خواهند رفت .
اما ناگهان وجدان من بیدار می شود
و من این موج را تهی از تپش های قلب می بینم ،
تنها صدای ماشین ها
و ارتش که جلوه های زایاننده آنها را آشکار می گرداند
دلنواز و مهر انگیز .
بگذار مکزیک ، کوبا و همه دنیا
یک صدا فریاد بر آورند علیه ظلم !
ما اینجا ، ده هزار دستیم
ناتوان از کاشتن دانه ها یا براه انداختن کارخانه ها .
خون رئیس جمهور ما ، خون همراهانمان ،
بس قدرتمندتر از بمب ها و مسلسل ها
خواهند خروشید
و مشتهای ما دیگر بار افراشته خواهند شد!
چه طاقت فرساست ترانه خواندن
وقتی باید ترانه وحشت خواند
وحشت زنده ماندن
وحشت مردن
دیدنِ خودِ خودم در میان لحظه های بی پایان
و بی کران بی کرانگی
که در آن ، سکوت و فغان
پایان ترانه من اند.
آنچه می بینم ، هرگز ندیده بودم
آنچه حس کرده ام و حس میکنم
حیات بخشِ آخرین لحظه ها ...
این متن از کتاب « شعر امریکای لاتین در قرن بیستم » گزیده و ترجمه فریده حسن زاده برداشته شده است .
ویکتور خارا
چند روز پیش در اینترنت دنبال چیزی می گشتم . به نام ویکتور خارا برخوردم . کنجکاو شدم و بیشتر جلو رفتم ، سایتی را یافتم که در باره شعر و زندگی ویکتور خارا مطالبی داشت این سایت به زبان انگلیسی و اسپانیولی و چند زبان دیگر بود و مطالبی مختصر و فشرده از زندگی خارا در یکی دو صفحه به زبان انگلیسی بود . مطلب را پرینت گرفتم و ترجمه آنرا در اینجا میاورم .
اما قبل از همه باید بگویم که با نام ویکتور خارا در اوایل انقلاب آشنا شدم . برای ما که آن روزها در اوج انقلاب بودیم و جوان نام ویکتور با نبرد انقلابی و مبارزه با امپریالیسم توام بود و یک رزمنده دوست داشتنی که میخواستیم بیشتر در باره او بدانیم . خوب بیاد دارم که بعد از پیروزی انقلاب چند بار ترجمه بعضی از اشعارش را با همان آهنگهای ساخته خودش به فارسی برگردانده بودند از تلویزیون پخش کردند. شعرهای بسیار جذابی بود و هنوز که آنها را میشنوم حال و هوای دوران انقلاب برایم تداعی میشود . ولی حیف شد که دیگر آن آهنگها پخش نشد .
و اما ترجمه متن مورد نظر . شاید چندان روان و سلیس نباشد اما بدک نیست . لینک سایت را هم میگذارم میتوانید به اصل متن انگلیسی مراجعه کنید.
مراحل اولیه زندگی
ویکتور خارا (Victor jara ) در یک شهر کوچک بنام ویجو یا ویخو Viejo در جنوب سانتیاگو در یک خانواده فقیر روستایی بدنیا آمد. نام پدرش مانوئل خارا و نام مادرش آماندا مارتینز بود. ازدواج آنها ازدواج خوشایندی نبود و مانوئل مجبور شد زمانی که ویکتور هنوز کودک خردسالی بود ، برای یافتن کار در جایی دیگر خانه را ترک کند. آماندا در تربیت و پرورش ویکتور و سایر خواهر و برادرانش کوشش و پشتکار زیادی بخرج داد و اصرار داشت که باید خیلی خوب آموزش ببینند.
زمانی که خارا 15 ساله بود مادرش فوت کرد و او را در ادامه راه زندگی تنها گذاشت . او شروع به تحصیل در رشته حسابداری کرد ، اما خیلی زود رشته حسابداری را رها کرد و به دانشکده مذهبی کشیشان کاتولیک رفت تا به مطالعه دروس دینی پرداخته و کشیش شود ، هر چند که پس از چند سال از کلیسا سرخورده شده و دانشکده را رها کرد . سرانجام قبل از آنکه به زادگاهش برگرددو علائق خود را در موسیقی فولکلوریک و تئاتر را دنبال کند ، چند سالی را در ارتش گذراند.
زندگی هنری
ویکتور خارا عمیقا تحت تاثیر موسیقی فولکلوریک شیلی و دیگر کشورهای امریکای لاتین قرار گرفته بود . او به وضوح تحت تاثیر هنرمندانی چون ویولتا پارا violta para ، آتاهولفا یوپانکی Atahulpa yupanqui و پابلو نرودا Pablo Neruda قرار داشت .خارا تاخت وتازش در موسیقی فولکلوریک را در اواسط دهه 1950 ، زمانی که با گروه کانکیومن Cuncumen شروع به آواز خوانی کرد ، آغاز نمود . او در دهه 1960 ، زمانی که فرصتی را برای خواندن در مرکز لاپنادلاپارا ( La pena de Los parra ) در سانتیاگو _ که در مالکیت آنجل پارا بود_ بدست آورد ، بطور کامل وارد دنیای موسیقی شد . از طریق همین مرکز بود که ویکتور خارا به حرکت Nueva Cancion(نووا کانچیون ) _ موسیقی فولکلوریک امریکای لاتین پیوست . او اولین نوار آوازش را در 1966 منتشر کرد و تا 1970 کار تئاتر را برای انجام هرچه بهتر اشتغال مورد علاقه اش یعنی موسیقی ، کنار گذاشت . موسیقی او ترکیبی بود از موسیقی فولکلوریک و دیدگاههای جناح فعال چپ سیاسی . از این دوره بعضی از مشهورترین آهنگهایش «نماز یک کشاورز » و « آماندا تو را بیاد می آورم » را ساخت . او از کاندیدای ائتلاف اتحاد مردمی _ سالوادر آلنده _ برای ریاست جمهوری شیلی ، با شرکت در رقابتهای تبلیغاتی و انتخاباتی و کارهای سیاسی داوطلبانه و اجرای کنسرت های مجانی ، حمایت کرد .
فعالیتهای سیاسی
مبارزات آلنده موفقیت آمیز بود و در سال 1970 بعنوان رئیس جمهور شیلی انتخاب گردید. هرچند که حمایتهای ارتش امریکا ، که مخالف سیاستهای آلنده بود، کودتایی را در 11 سپتامبر 1973 بر علیه او ایجاد کرد ، که در جریان این کودتا آلنده کشته شد . زمانی که کودتا به وقوع پیوست ویکتور خارا در راه دانشگاه فنی بود ، جایی که تدریس میکرد .(امروزه دانشگاه سانتیاگو نامیده میشود) ، شب را با دیگر استادان و دانشجویان در دانشگاه گذراند و برای تقویت روحیه آنها آواز خواند.

مرگ ویکتور خارا
در روز 12 سپتامبر ویکتور خارا به همراه هزاران نفر دیگر دستگیر و بعنوان زندانی به استادیوم شیلی برده شد .(نام این استادیوم در سپتامبر 2003 به ویکتور خارا تغییر کرد ) بسیاری از آنها بوسیله نیروهای نظامی شکنجه شده و بقتل رسیدند. ویکتور خارا بارها مورد شکنجه و آزار قرار گرفت و استخوانهای دست و بازوی وی را خرد کردند. زندانیان سیاسی همراه او گواهی میدهند که دستگیر کنندگان او با ریشخند و مسخره از او میخواستند که برایشان گیتار بزند ، در حالیکه او با استخوانهای خرد شده روی زمین افتاده بود .
بطور قطع او قسمتی از آهنگ حمایت از ائتلاف اتحاد مردمی را خواند . او در 15 سپتامبر پس از شکنجه های فراوان ، با گلوله به قتل رسید و جسد او را در کنار جاده بیرون سانتیاگو رها کردند . سپس جسد وی به جایگاه اجساد ناشناس برده شد . او قبل از مرگش قطعه شعری در باره وضعیت زندانیان استادیوم نوشت . این شعر روی تکه کاغذی بود که درون کفش یکی از دوستانش گذاشته شده بود. این شعر هیچگاه نام خاصی نداشت ، اما به شعر استادیوم شیلی معروف شد.
به همسر وی جووانا خارا اجازه داده شد که جسد را از آن جایگاه بردارد و آرامگاه درستی برایش تدارک ببیند . وی بعد برگزاری مراسم تشییع جنازه و تدفین شوهرش ، پنهانی از کشور خارج گردید.
میراث ویکتور خارا
هرچند رژیم نظامی آثار هنری او را بطور گسترده ای نابود کرد همسرش جووانا خارا در خارج از شیلی آهنگها و شعرهای او را جمع آوری تکثیر و پخش کرد . جووانا بعدها اسنادی را باره زندگی و کارهای او منتشر کرد با نام : ویکتور یک ترانه ناتمام .
در 22 سپتامبر 1973 یک ستاره شناس بزرگ روسی ، نیکولا استفانوویچ کرونیک، کهکشان شماره 2644 را که کشف کرده بود به نام ویکتور خارا نامگذاری کرد ، جهت احترام به زندگی و فعالیتهای هنری ویکتور خارا .

در قسمت بعد شعر استادیوم شیلی را
جهت آشنایی دوستان درج میکنم .
زمانی بود که روشنفکران یا به تعبیر آن زمانها منور الفکرهای دوران مشروطه یکی از دلایل عقب ماندگی ما را زبان و خط فارسی میدانستند و معتقد بودند باید خط نوشتاری ما هم مثل اروپایی ها ، لاتین شود تا پیشرفت کنیم . و به تبعیت از آتاتورک ( مصطفی کمال معروف و بنیان گذار ترکیه نوین ) با شدت و سماجت خواهان تغییر خط بودند . خوب خطشان هم که تغییر کرد اما فکر نمیکنم چیز زیادی بدست آوردند . در حال حاضر یعنی پس از گذشت قریب به یک قرن ، پشت دیوارهای اروپای متحد شده واذاریات میخوانند تا بلکه آنها را بپذیرند و اروپایی شوند ، غافل که با هیچ چسبی ( حتی چسب رازی) نمی توان آنها را به اروپا چسباند . کشوری آسیایی با فرهنگ شرقی و اسلامی ، چه سنخیتی با اروپا ی لامذهب دارد ؟ جز ادعای لائیک بودن نظام و حکومت ترکیه ؟ که آنهم بیشتر شبیه یک شوخی است . به تعبیر هابر ماس لائیک بودن به معنای بی دینی نیست . هر چند که با خواندن مقاله هابر ماس من خودم هم درست نفهمیدم که آیا خودش هم فهمید که در مورد دینداری و بی دینی چه می گوید ؟ والله و اعلم .
جایی از دکتر شریعتی میخواندم که میگفت : زمانی پطر کبیر تزار روسیه هم که دلش میخواست کشورش پیشرفت کند ، بعد از آنکه سفری به اروپا رفت و چیزهای خوب خوب دید ، کشف بزرگی هم کرد و لذا به محض بازگشت به کشورش دگر تاخیر را جایز ندانست و دستورات اکید صادر کرد . ایشان فهمید که علت عقب ماندگی روسیه ریشهای بلند روسها ست لذا با قدرت تمام به جان آنها افتاد تا این مانع اصلی و اساسی توسعه را از پیش پای کشورش بردارد . ... اما بقول دکتر نهایتا دید که توسعه یک شبه بدست نیامد البته هزینه این تغییر و تحول عمیق اجتماعی !!! زیاد نبود ، استهلاک چند میلیون تیغ صورت تراشی و ملت هم چندین کیلومتر ریش از دست دادند.
عرضم این بود که بعضی تغییرات اگر هم اشتباه هدف گیری شوند زیاد ضرر نمی زنند ، ولی جبران بعضی اشتباهات تا روز حشر هم امکان ندارد. همین تغییر خط را که اینهمه در کشور خودمان هم بحثش بود به مرور زمان اتفاق میافتد . فقط کمی حوصله میخواهد . شما ایمیلهایی را که روزانه برایتان میرسد ببینید ، لااقل نیمی از آنها به خط انگلیسی نوشته شده است . بقول خودشان فنگلیش نوشته اند . ای کوفت بخورد توی سر ... سر ... بنده حقیر . شما را نمیگویم که ناراحت شوید .
عرض بنده اینست که امروز خیلی راحت خط تغییر کرده ، بدون اینکه ذره ای گرد و خاک بلند شود و یا به قبای کسی بربخورد . میگویند تغییرات در جنبه های مادی زندگی مردم سریع تر از جنبه های معنوی اتفاق میافتد . باید مدتها بگذرد تا روشها و رفتارهای تازه را بپذیریم و بکار ببریم . بنده که آقا میرزا باشم سالها پیش الاغ دم بریده ام را فرستادم ده تا آخر عمری در باغها تفریح و گردش کند و از دنیا لذت ببرد و خیلی راحت یک اتول خریدم اما وقتی قرار شد لباسم را با لباسهای جدید فرنگی عوض کنم یک مقدار برایم سخت بود و وقتی ، زندگی خانوادگی بزرگی که داشتیم از هم پاشید و خواهر و برادرها هرکدام سر از یک مملکتی درآوردند ، تازه متوجه شدم که چه تغییرات شگرفی ایجاد شده است .که بنده اصلا فکرش را نمی کردم و در عالم آقا میرزایی خودم بی خبر از همه چیز ، خر خود را سوار بودم و به همین دلیل خره را فرستادم ده تا برای خودش بچرد و من اتول سوار شوم و پز بدهم .